| ادامه مسافرت به مشهد((تپه ی سلام )) |
| ساعت ٥:٤٦ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٧ |
|
با اینکه صدای عجیب و غریب و نکره ی راننده بلند می شد که :سوار شید
کسی جا نمونه مسافران که قبلا وظیفه شناسی کرده بودند و در جای خود
به انتظار نشسته بودند راننده که پا در رکاب می کرد صدای صلوات برای
سلامتی اقای راننده نثار می شد و از نیش تا بناگوشش غرور می بارید
این صلوات و ذکر مخصوصا در مسیر راه ،جایی که تپه و تل و شیب
بود بیشتر کاربرد داشت و هر گاه که از تپه ای سرازیرمی شد برای
سلامتی تمام انبیا و اولیا صلوات فرستاده می شد و من نمی دانستم
چرا در مواقعی که اتوبوس مشکلی نداشت این صلوات ها فرستاده
نمی شد ؟خلاصه همین سنگ بستی که ذکر ان رفت اگر در مواقع
بارانی به انجا می رسیدیم به دلیل نبودن پل تا توقف سیل باید
می ایستادیم و تا قطره های اخر سیلاب را تماشا می کردیم چون
توان رفتن و عبور اتوبوس نبود گاهی در مسیر راه اتوبوس خراب
می شد که اه و واویلا راننده از تعمیر موتور اطلاع نداشت و ساعاتی
را با کمک خود به سیم های متعدد ور می رفت و به لطف امداد
غیبی موتور درست می شد و ما به حرکت خود ادامه می دادیم و تنها
هنر راننده امرو نهی کردن به مسافران بود و ادای داش های قدیم را در
می اورد و گویی همه ی محتویات ماشین تا ادمهایش زرخرید پدرش
بودند که هر از گاه فحش و بد و بیراه به مسافران معترض می داد و با
ریش به گرو گذاشتن ریش سفیدان غایله ختم به خیر می گردید که البته
به نفع راننده تمام می شد و مسافران هم برای خوشامد اقای راننده مسافر
ظاهرا خاطی را تحقیر و تو بیخ می فرمودند و این بود که انسان گوسفند وار
بار می امد تا همه ی اشتباهات دیگران را هم به گردن بگیرد کم کم در مسیر
افتابی که داشت جل و پلاسشو جمع می کرد تا رختخوابشو پهن کند ما
به تپه ی سلام می رسیدیم و چقدر زیبا بود
(تپه ی سلام ) تپه ی تقریبا بلندی بود که وقتی اتو بوس بالای ان می رسید
گنبد و گلدسته های حرم مطهر امام رضا (ع) کاملا پیدا بود و صدای صلوات
و ذکر مسافران عجبب حال و هوایی را به وجود می اورد بسیار زیبا بود
اولین گل جمال یار که غروب خورشید برق گنبد و گلدسته های زرین
چشمان مشتاق ما را جلا می دادند حال و هوایی دیگرایجاد می کرد و ذکر
صلوات فضای اتو بوس را پر می کرد و مسافران به علامت تسلیم در برابر
معبود دست بر سینه نهاده و سر را به علامت تعظیم فرود می اوردند و
این اولین نقطه ی اتصال به یار وجودمان را از اشتیاق پر می کرد
تپه ی سلام به درستی اولین جایگاه وصل عشاق اقا امام رضا بود و ای
کاش مردم تپه ی سلام قدر این همه حال وهوایی که بر تاریخ عشاق
اقا گذشته است می دانستند و حال که این افتخار نصیب منطقه انان گردیده است
بر بالای ان تپه بنای یادبودی به همین عنوان می ساختند تا یاد بود نقطه ی
وصل یار به خاطر ایندگان نیز رسوب کند و در این لذت دیدار شریک و سهیم
باشند ((مردم تپه
سلام یادتان نرود )
|
|
| ادامه مسافرت فریمان به مشهد |
| ساعت ۱۱:٤٧ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳٠ |
|
درست است که لباسهای عجیب و پاره و پوره و پر از پینه بر تن داشتیم
،اما دل و روح ما صفا و جلای خاصی داشت تا روز موعود که فرا می
رسید صدای شوفر بلند می شد که اول سوار شید تا بعدا کیسه های گندم
را وسط اتوبوس بگذاریم این مسافرت با فاصله ی 75 کیلومتر حداقل 5
الی 6 ساعت(ان هم اگر اتفاق غیر مترقبه ای نمی افتاد)توی راه بودیم و
حال تصور کنید تحمل این مسافرت مخصوصا که ما هم به عنوان بچه
بودیم که پدر و مادر از زیر بار کرایه دادن ما طفره می رفتند و جای ما
روی زانو های پدر و مادر بود تا حداقل در کرایه من صرفه جویی شود
وقتی همه سوار می شدند انگاه کیسه های گندم وسط اتوبوس چیده می
شد(هرچند بالای اتوبوس یعنی باربند قبلا تا سقف خدا بار بندی شده و
ظرفیت تمام گردیده بود)
و این اتوبوس دماغ دار (موتور جلو)با سلام و صلوات برای اقای راننده
و برای اقای کمک راننده اماده حرکت می شد و اقای راننده که انگار
حکومت بخشی از شامات را عهده دار بود و گوشه های سبیل را به
علامت حاکم بالفعل تا بناگوش تاب می داد و پشت فرمان قرار می
گ رفت و کمک راننده با میله ی کج و معوجی که هندل نام داشت (کلید
ا ستارت فعلی)باید در سوراخ جلوی اتوبوس فرو می کرد و با چندین بار
چرخاندن موتور روشن می شد اما همین کار بعضی مواقع انچنان سخت
می شد که کمک راننده تاب و توان از دست می داد و چند نفر از
مسافران به کمک می رفتند و هندل می زدند تا روشن می شد
و بالاخره با سلام و صلوات و یاداوری تمام انبیا در طول تاریخ ماشین
زبان بسته خرناسه می کشید و حرکت می کرد و از جلوی دبیرستان
دکتر صدیق اعلم(شهید بهشتی)عبور می کرد و جاده ی شوسه را با
دست اندازهای عجیبش طی می کرداما مکافات ما تازه شروع می شد
چندی که از فریمان بیرون می رفتیم به ساختمانی به نام اداره ی
عوارض می رسیدیم و راننده و کمک راننده با قسم و ایه و تو صیف
صحرای کربلا سعی در کمتر پرداختن عوارض می نمودندتا ازین
قرنطینه ی عوارض خارج می شدیم ازین به بعد ما بودیم و جاده ی
شوسه و پر از دست انداز که با هر تکان و عبورانگار فنر زیر پای ما
ازاد می شد تا بعد از 2-3 ساعت به سنگ بست می رسیدیم و ان جا
برای استراحت پیاده می شدیم و هوایی تازه می کردیم و در قهوه خانه
بساط چایی و قلیان و غذا بر قرار بودو راننده و کمک راننده جایگاه
اختصاصی داشتند به طوری که با نجوا و در گوشی مسافران من متوجه
می شدم که تبانی و زد وبندی انجام گرفته که روابط بین راننده و کافه
چی به نحو احسن بود و هر چه می خواستند سفارش می دادند و رایگان
تمام می شد و صد البته دانگ خرج انها بین جیب مسافران بدبخت
سرشکن می گردید و قهوه چی با لنگ کثیف و چرکین که بر گردن
انداخته بود به مسافران خوش امد می گفت و منتی بار مردم می کرد که
(این چایی را 2روز است برای شما دم کرده ام )و راست هم می گفت و
خنده ای که بر لبان خسته مسافران نقش می بست و زود رنگ می باخت
(ادامه دارد ) |
|
| فریمان به مشهد (مسافرت دوران کودکی) |
| ساعت ٩:٥۳ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٦ |
|
با وجودی که فاصله ی فریمان تا مشهد
بیش از 75 کیلومتر نبود اما مسافرت به
مشهد و چند روز اتراق کردن برای
زیارت و سیاحت تقریبا از ارزوهای دست
نیافتنی برای ما بود دوران کودکی وسالهای
30تا37 فقط ارزوها و خیال ما می توانست
پروانه های اندیشه را به مشهد ببرد وضعیت
نابسامان مالی از طرفی و عدم وجود
امکانات حمل و نقل مناسب ،این مسافرت را
به صورت رویاهای دست نیافتنی در اورده
بود یکی دو تا اتوبوس کهنه و قدیمی که
بگمانم قبل از جنگ دوم جهانی بودند
انحصار تردد و حمل و نقل از فریمان به
مشهد را در اختیار داشتند و ما به انها
چون موتور جلو بودند اصطلاحا(بنز- دماغ دار)
می گفتیم که رانندگان انها هم فقط به زحمت
می توانستند این هیولای مانده از قرن بوق
را کنترل کنند زیرا خودشان به هیچ وجه اشنایی
به تعمیر موتور نداشتند و معمولا گویاقرار
طبیعت براین بوده که هر ماشینی که از خط
و جاده های تهران از رده خارج می شود
روی جاده خاکی فریمان و حومه راه اندازی
شود تا انها هم نان ازعمل خویش خورند
اما مشهد رفتن ان زمان از افسانه های باور
نکردنی بود .هر مسافر یا زایرهمراه
خانواده با کوله بار که چه عرض کنم
چادر شبی پرا ز انچه تصور می شد
می بستند نان قاق ،کشک و سایر
خوراکیهای محلی را برای سد جوع
و ارتزاق 10 روزه برمی داشتند چون
ضعف اقتصادی توان خرید انان را از
ماکولات مشهد به حد صفر پایین می اورد
و باید خود هرانچه به عنوان سد جوع در
این 10 روز لازم باشد با خودبیاورند و
از طرفی هر خانواده واجب کفایی می
دانست که نذورات خود را طی این چند
سالی که گذشته بردارد وبدست خود ادا
نماید از جمله، گندم برای کفترای امام
رضا ع بود گندمها را در گونی و کیسه
های بزرگی قرار می دادند باور کنید
بعضی از همسایگان ما کفتر باز بودند
و ما که کودک بودیم از دولتی سر این
کفتر بازها نیم نگاهی دزدکی به چرخش
و جولان انها در فضای بالای سرمان
می انداختیم و لذت خاصی می بردیم و
کفتر بازی در فریمان انروزگار به نوعی
تحریم فرهنگی شده بود و نگاه کردن ما
گناه کبیره محسوب می شد اما همین ادما
که تحریم های شدید و غلیظی را برای
کفتربازان در فریمان ترسیم می کردند کیسه
کیسه گندم نذر کفترای امام رضا می کردند
و چه لذتی داشت که ما احساس می کردیم به
مشهد که برسیم دیدن کفترها دیگر گناه نیست
چون ما ل اقا ست و ملاقات با کفتر ها و دانه
پاشیدن برای انها به نوعی روح ما را جلا
می داد و درون ما را نو نوار می کرد
بچه بودیم اما چند روز مانده به مسافرت
مشهد سعی می کردیم از دروغ گفتن
پرهیز کنیم حتی شرممان میشد که خود
را الوده ی دروغ سازیم و احساس می
کردیم هاله ای از روحانیت در اطراف ما
پدید امده و بنوعی خود را از انچه مکروه
و ناپسند بود دور نگاه می داشتیم
(عجب صفایی داشت )این گونه تعهدی راکه
در خود ایجاد می کردیم
( ادامه مطلب در قسمت بعد)
|
|
| فریمان ونقبی به گذشته |
| ساعت ٦:۱٧ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٢ |
|
تا اینجا که امدم یک مرتبه احساس کردم ورود به
دبیرستان ،اغاز نوجوانی و رها گشتن از گذشته و
ایام کودکیهاست و حیفم امد همانگونه که هرگز تا
به حال حاضر نشدم از لاک طفولیت بیرون بیایم
باز هم گریزی بر همان دوران دیرین نزنم
ما همه ی زیبایی ها و زشتی ها ،بازی ها و
حکایات و قصه ها را لابلای رگه های طلایی
گذشته جا گذاشتیم و پا به جهان نوجوانی نهادیم به
همین منظور که دل کندن از ایام کودکی سخت و
دشوار می نمود با خود گفتم مقداری با گذشته باید
اتمام حجت کنم تا حدودی دینی را که از گذشته بر
گردنم مانده ادا کنم
تا حدودی دوران کودکی حرف و حدیث های
دیگری هم چاشنی داشت که نباید زود می گذشتم
هر چند عمر زود می گذرد اما ثبت انچه بر ما
گذشته، شاید چراغی فراراه ایندگان باشد
نقاط کور تاریخ، عبارت از همین سهل انگاری
های
آدمهایی بوده که می توانستند با زبان خود زمان
خودرا بنگارند و به این مهم اقدام نکردند و همه
را همراه خود در سینه خاک سپردند
همانگونه که هر لحظه افسوس می خورم ان همه
افسانه و داستان که نقل سینه به سینه بود و
بزرگترهای ما با ان همه اب و تاب صیقل می
دادند و برق روایات را در چشمان پرسشگر ما می
نشاندند اکنون در کدام مخروبه آوار گشته واجساد
ان همه کلمات از افسانه ها در زیرکدام خروارها
خاک به فراموشی فرو رفته که دیگر نخواهد
رویید و بر نخواهیم چید؟
ایا کسی از همان کسان در فریمان ما که داعیه ی
علمداربودن علوم و فنون را بر هر کوی و برزن
جار می زنند و عکسی از پُز عالِم بودن خود را بر
در و دیوار قاب می کنند یکبار و برای همیشه
برمی خاستند تا زنبور وار گَرََده ی داستانها و
افسانه ها را از گُُرُده ی خاطرات ادمها ی در حال
نزارو سپید موی بر چینند و در کندوی نوشتار ها
به عسل طبیعی و بی نظیر بَدَل سازند تا ایندگان
بنوشند و به دل گیرند
بر سر هر کوچه و کوی و برزن ،جای جایی از
گذر یک انسان در فریمان ،قلیلی از پیر مردان که
سینه پُر از خاطرات و افسانه ها دارند آخرین
نفسها را تقدیم طبیعت میکنند و فردا که می شود
در خاک فراموشی دست و پا بسته از یاد می روند
و نرفتیم تا انچه را که در سینه دارند از انان باز
پس گیریم که تنها متعلق به انان نیست و انچه
در سینه دارند فرهنگ و هنر و اندیشه ی قرون و
اعصار ماست باید که پس گیریم و به نگارش آن
بپردازیم (همین امروز- که فردا دیر است )
((ادامه در اینده )) |
|
| بدو ورود به دبیرستان دکتر صدیق اعلم فریمان |
| ساعت ۱٠:۱٦ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٩ |
|
/////////////// //////////////////////////////////// بگذریم از اینکه بعداز مدتی فترت ودوری از درس
ونوشتن مشکلاتی گریبانگیر بود که باتمام تلاشم
نمی توانستم خود راهمردیف و همسوی دیگر
همکلاسیهایم قرار بدهم ،مخصوصا زبان انگلیسی
که میخ آهنین بود ومغز من سنگ آقای خواجوی
علاوه بر سمت ریاست دبیرستان دکتر صدیق اعلم
(شهید بهشتی) تدریس زبان را هم بر عهده داشت
او از سایر دروسم راضی بود الا از زبان که هر
لحظه با اخم و عصبانیت مرا تنبل خطاب می کرد و
این ضعف تا بدانجا پیش رفت که انگشت نما و
مضحکه ی همکلاسیهام قرار گرفتم و بچه های کلاس
با خنده های تمسخرامیز که فضای کلاس را در
لباسی از خجالت می پوشانید مرا مغز متفکر زبان
قلمداد می کردند و تکرار چنین وضعی برایم غیر
قابل تحمل گردیده بودو تنها راه رهایی ازین مخمصه
را تلاش بیشتر دانستم و چندین جلد دفتر دو خط برای
زبان تهیه کردم و بدون اطلاع کسی تمام اوقات خود را
به تمرین و تکرار و نوشتن کلمات و جملات زبان
اختصاص دادم هنوز یکماه ونیم تا شروع امتحانات ثلث
اول باقی بود انچنان تلاش کردم که ندانسته های زبان
را به خواب و فراموشی سپردم اما در کلاس هنوز به
همان شکل اشتباه می نوشتم و خنده های تمسخر امیز
همچنان ادامه داشت تا ثلث اول و روز موعود فرا
رسید دیکته زبان بود و اقای خواجوی هر انچه گفت
من نوشتم وقتی برگهای امتحانی جمع اوری گردید
بچه ها به ریشخند و تمسخر گفتند اقا دیکته ی گرجی
را اول تصحیح کنیدو اقای خواجوی هم همین کار را
کرد اما خودکار قرمز که به قصد انتقامجویی گونه ی
دفترم را می خراشید و پیش می رفت هرگز در هیچ
جای دفترم نتوانست نشانی از داغ و درفش بر جای
بگذارد و خط اخر که رسید اقای خواجوی از جای
برخاست و داد زد که تقلب کرده ای امکان ندارد تو
بتوانی درست بنویسی گقتم اقا شما تمام برگه ها را
تصحیح کنید و با این کار هیچکدام بیست نبودند
ولی نامبرده از نظرش بر نگشت من درخواست کردم
پهلوی تخته سیاه ببرد و هرانچه را که تا کنون
تدریس کرده بگوید وی نیز چنین کرد
(ادامه در اینده ای نزدیک)
|
|
| فوت پدرم |
| ساعت ۱٠:٥٢ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٤ |
|
فوت پدرم که در سال ششم ابتدایی پیش امدیکی از بدترین اتفاقات در زندگی من بود پدرم دراوج نیازهای من سر بر خاک سرد فرود اورد و مرا بیشتر از همیشه نیازمند این جهان فانی ساخت . فوت پدرم فریاد تنهایی وبیکسی های من بود فوت پدرم مرگ تمام افسانه ها و قصه ها وداستانها در دنیای خیالی من بود. مرگ او درهم کوبیده شدن تمام تابلو های زیبای زندگی وگرمای هستی پای کرسی ها وشبهای سرد زمستان بود. فوت وی پایمال شدن و زدودن تمام آرزوهایی بود که من با اتکا به وجود پدرم برای آینده ی خودم تصویر وتصور می کردم. فوت پدر به خاک نشستن کتابهای خیالی شاهنامه و حافظ و سعدی ونظامی و…برتاقچه ی خیال وتصور من بود ولایه لایه قصه ها و خاطره ها را غبار پوشانید . مرگ وی غباری بر چهره ی قهرمانان افسانه ها نشاند وهیجان انها دیگر در ذهن من تکرار نگردید ونگاه من از تخیل ،خالی و تهی شده بود. با مرگ پدر تصویر بام ها در تصور من آوار گردید پرواز خشکید امید پریدن از دل ناکام من پرواز کرد من ماندم وآرزوی بال من ماندم و زمین من ماندم و آرزوی محال آن همه قصه ها و افسانه ها که به زیور پند و اندرز آراسته شده بود با صدا و لحن آرام بخشی تزریق نگاهمان می کرد گرچه سفره ی کوچک وکم عرض خانه ی ما فقط کفاف نان و قاتقی کم و ارزان قیمت را می داد اما با نگاهی سیر طول و عرض زندگی را طی می کردیم تنها فرزندی که چشم ودل ودستش نیازمند توان پدر بود من بودم که 11سال بیشتر از سن من نگذشته بود که عمر پدرم را اجل قیچی کرد ،همه دردهای نبودن پدر یکطرف اجحاف به یتیم طرف دیگر قضیه بود که تنها وبیکس شدم وتوان ویارای ادامه ی تحصیل به دبیرستان را از دست دادم در حالیکه زمین پدری را فروختند وما قصه ی شمارش پولها را شنیدیم و پولی ندیدیم و نفر سوم زمین را به مرحوم حسن صوفی فروخت و چنین شد که مجبور به ترک تحصیل شدم و ایام و روزها را همراه با غلامرضا توکلی که از افتخارات شهر ما می باشد در ان کودکی ایام به کار گل مشغول بودیم و با رنج بسیار دستمزد کم دریافت می کردیم و راضی به رضای خدا بودیم گر چه بزرگترین آرزوی من یک شکم سیر غذا خوردن بود که به دار ناکامی دست و پا می زدم و زندگی سخت و توان فرسا را با مادرم شروع کردم و الکی رخت وجودمان بر گیره های زندگی آویزان بودتا جایی که حتی توان خرید از مغازه ها را از دست دادیم و هیچکس از نزدیکان ما تصمیم کمک به ما را نداشت که در این زمان آقای پورافخم که در بلوار تختی مغازه داشت و همچنین آقای سید محمد امیری که این بزرگوار در همان نزدیکی دکان داشت با توجه به عدم توانایی در باز پرداخت هر دو حاضر به نسیه دادن به ما شدند ومن هیچوقت بزرگواری این دو مرد بزرگ را فراموش نمی کنم انها یی که حق مسلم مرا بالا کشیده بودند در دورترین نقطه به تماشای سوختن و ساختن ما ایستاده و حتی آرزوی خاکستر نشینی ما در باغچه ی دلشان جوانه می زد اما در همین زمان دوست بزرگواری بنام حاج قربان اصلانی که با حرفه ی نجاری روزگار می گذرانید و در کارخانه ی قند فریمان کار می کرد دست مرا می گرفت و برای کمک به تامین معاش من مرا به کارگاه نجاری کارخانه قند می برد تا با کار کردن نان بخور و نمیر مرا به ادامه هستی امیدوار سازد در ان سن کم بر بلندترین ارتفاعات کارخانه مشغول نبرد با میخ و تخته بودم تا جان گرسنه را از مرگ جهان و هستی برهانم و خود را به تخته ی زندگی میخکوب کنم . جالب این که دو نفر از 3 نفری که در ایام درماندگی کمک ما بودند بعدا از افتخارات شهر ما شدند حاج قربان اصلانی و حاجی پور افخم هر دو پدر شهید شدند و افتخار افرینان شهر فریمان شدند (یادشان همیشه پر فروغ باد)و آقای امیری که تا چند سال پیش که اطلاع داشتم مغازه اش اول کوچه شهید قوی بود وی مرد بزرگواری بود ومن همچنان مدیون این مردان بزرگ ماندم و خدا کند که این بزرگواران مرا ببخشند . اما با گذشت دو سال توان مالی ما شکل گرفت و تا حدودی قادر به ادامه حیات بودیم وهم چنین قادر به ادامه تحصیل شدم رییس آموزش و پرورش ان زمان اقای عارفی بود و رییس دبیرستان دکتر صدیق اعلم آقای خواجوی بود که به نوعی با وساطت این دو عزیز شهریه دبیرستان را نپرداختم و به ارزوی خودم رسیدم و وارد دبیرستان شدم و....
|
|
| گذر کودکانه ی من در خاطرات قدیم فریمان |
| ساعت ۱٢:۳۳ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱ |
|
بگذریم که گذر کودکانه ی من در
خاطرات قدیم عبارت بود از چیدن
وکوتاه کردن کت پدر بزرگم
برای خوراندن بر تن کوچک
وبی نوای من، خیاطی کردن
مرحومه مادرم که کوک هایش
به درازای رمان بینوایان ویکتور
هوگو بود ودر مقابل اعتراض من
،جنگ زرگری وی با پدرم مثل
درگیری های به اصطلاح تبلیغاتی
وتو خالی حزب مردم به سرپرستی
اسداله علم و حزب ملیون به
مدیریت دکتر اقبال که هر دو سر
در یک آخور وتوبره داشتند و
برای رنگ کردن مردم با ایجاد
دعوای زرگری، مردم ان زمان
را سرگرم می کردند و نعره های
بلند گوهای تبلیغاتی انان نمکی
بر دردها وزخمهای کهنه ی ما بود .
ازاین هیاهو راه خودم را می کشیدم تا
زودتر به خانه برسم شاید لقمه ای نان
خشک گلوی گرسنگی را کمی بفشارد
که نه اسداله علمش نانی برای مابود و
نه دکتر اقبا لش ابی که حتی شنیدنش
آبروریزی بود مردم گرسنه وبینوا را
چه به حزب وحزب بازی ؟تازه کدام
حزب ؟که چون بختک بر جان و مال
مردم چنگ انداخته واز خون مردم
ارتزاق می کردند و از دستهای پینه
بسته ی ما تقاضای رای می نمودند
مدتی بعد در یک گذر از خیابان
مرد پیریرا دیدم که مردم را دور
خود جمع کرده (معروف به اق
شیخ حسین )بود که با مرحوم حاج
شیخ مقید کنار هم می نشستند وسواد
خواندن ونوشتن هم داشتند وروزنامه
را بدست گرفته وبا صدای بلند خبر
ترور جان اف کندی را بر عده ای
بیسواد که همچون مرید بر گرد انان
حلقه زده بودند و زل بر دهانشان
پینه بسته بود اعلام می کردند ،همین
اقاشیخ حسین مرحوم یادم هست که
جنگ اعراب واسراییل را با چه اب
وتابی از دل روزنامه ها بیرون می
کشید ولاشه ی خبررا از درخت فریاد
آویزان می کرد وبا چاقوی تیز زبان
خود ش شقه اش می فرمود وذره
ذره در دهان گرسنگان خبر می
گذاشت وحاضر بود یک تنه به
جنگ اسراییل برود "خدایش بیامرزد
"دامادعمه ام بود "
آن سو تر آدمهایی بودند که نفاق از
هیکلشان
می بارید نان خبر چینی و ساواکی بودن
اعلیحضرت را می خوردند ودر محافل
خصوصی خود را به دروغ زندان کشیده
وفدایی مصدق قلمداد می کردند (که بعدا
در نوجوانی ازین ادمها ضربه های بزرگی
نصیبم شد که هرگز از غریبه ها نمی شد )
از ادم خوبایی که موظفم به نیکی از انان
یادکنم رییس کشاورزی فریمان در دوران
اول ابتدایی من اقای آل طه وبعد اقای
چهره نگار وغفورنیا که هر کدام انسانهای
بسیار مهربانی بودند ،از مرحوم نویدی که
با لباسهای اتو کشیده وتمیز با دلی مهربان
وبزرگ گاهی به شهرداری به عنوان
شهردار می رفت وگاهی پشت میز ریاست
آموزش وپرورش فریمان تکیه می زد که
بسیار برازنده اش بود .
مرحوم زرنگ از بزرگان فریمان وهمدم
میز اداره دخانیات فریمان بود
از مرحوم مقید ومرحوم افقهی (پدر2شهید)
باید به نیکی یاد کنم که به من نیکی ها کردند
از دیگر بزرگان تعقیبی ها و توکلی ها واز
بازاریان مرحوم حاجی دلدار و مرحوم
حاجی مصوری وحاجی جهانی (بسیار
اهل مطالعه بود )باید نام ببرم که کاسب
های سرشناس وتاجرهای فریمان بودند
مرحوم اصغریان که اداره ی پست فریمان
شاهرگ حیاتی مردم در دستان وی بود
ومرحوم نوفرستی که مسیول مخابرات
آن زمان با یک جعبه که چند سوراخ
داشت واو با فرو بردن 2 عدد فیش به
سوراخهای دستگاه ،اتصال بیرون از
شهر به داخل شهر و ادارات وتعداد
کمی از خانه ها را بر قرار می کرد
مرحوم زنده باد که اولین فروشگاه به
سبک تهران ومشهد را در فریمان دایر
کرد
از یاد ویادواره های ان زمان یکی این
بود که وقتی برادرم ذوالفقار از مرخصی
بین تحصیلی از تهران امد نوار سیاهی
بر روی سینه اش نصب بود و پارچه
های مشکی که از در ودیوار فریمان
آویزان شده بود خبری ناگوار را تداعی
می کرد ما که بچه بودیم می شنیدیم که
می گفتند ایت اله بروجردی مرجع تقلید
شیعیان جهان رحلت فرموده،ما فقط
می فهمیدیم که مرد بزرگی در اسلام
بوده وهزگز یادم نمی رود اشکهایی
که پدر ومادرم وهمسایگان ودیگر
و مردم برایش می ریختند از معلم های
دوره ی ابتدایی آقایان مرکبی ،اسکندری
و فهرست، سرشناس ترین بودنداقای
اسکندری که در حجم واژه های کوچک
من هرگز نمی گنجد
دوران تعلیم وی بود که مصیبتی بزرگ
دامن مرا فرا گرفت ،پدرم سایه بان
بودنم در گذشت و من 11 سال
بیشتر نداشتم
|
|
| مراسم ماه مبارک رمضان در فریمان قدیم |
| ساعت ٧:٤۸ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٧ |
|
مردمانی که دران دوره در فریمان می زیستند اگر چه در فقر
ونداری بسر می بردند و ارزوهایشان همیشه چون
قندیل یخ در شبهای بلند زمستان شکل می گرفت
ودر کوتاهی آفتاب زمستان قطره قطره از چشم
ناودان می چکید وآب می شد وهر لحظه خیا لشان
در بدر به دنبال آرزوهایشان می دوید اما دلهای
بزرگی داشتند که هر مراسمی را زیبا تر می نمود
مخصوصا ایام ماه مبارک رمضان که با زیبایی های
بی نظیری بر یاد وخاطره ام نقش ابدی بسته
وفراموش نخواهد شد .
ماه مبارک بازار قصاب ها گرم بود وهر خانواده ای
با اندک توان مالی وبه تناسب داشته هایش چند
سیر گوشت می خرید ودر قابلمه ای از مس زیر
انبوهی از هیزم و چوب وسرگین پنهان می کرد تا
حرارت آتش را به دل بگیرد و محتویات قابلمه به
پخت سحر نزدیک گردد و در آغاز سحر گوشت
ومحتویات ان کوبیده می شدند ودر کنار ابگوشت
ترید شده مصرف می گردید ودهانها با اذان صبح
بسته و تا اذان غروب که دوباره گشوده می گردید و
آرزوی کودکانه ی من این بود که سحرها بیدار
شوم اما بیشتر به خاطر مراسمی که در سحر اجرا
می شد و شوق برانگیختن در وجود کودکانه ی ما
سحر را زیباتر ودلپذیرتر می ساخت ویکی از ان
مراسم بر پشت بام رفتن وبا دو عدد چوب بر ظرفی
مسین کوبیدن بود تا هم اعلام سحر باشد و هم بیدار
باش خفتگان واز هر بامی صدای ضربه ها بر
ظرف مسین به گوش می رسید وموسیقی شاد را
این ارکستر بام ها به اجرا در می اورد که لذت سحر
به یاد تاریخ ذهن ما ثبت می گردید وپلک خواب
مردم را می گشود .
خدا بیامرز اق سید حسین همسایه ی ما با صدای
روح انگیزی دعاهای سحر را بر پشت بام خانه می
خواند اگر چه همان سا لها با موتورش تصادف
کردو درگذشت اما یاد وخاطره اش هرگز از مخیله
ی من بیرون نمی رود ،قبر ان بزرگوار در پایین
قبرستان کهنه فریمان صاحبدلان را به سوی خویش
می کشاند تا با فاتحه ای یادش گرامی داشته شود .
اما روزه های ما بچه ها از نوعی بود که مادر با
دوختن نمایشی دو نصفه ی ان ،یک روز را در ذهن
وخیال ما کامل می کرد تا رنگ خجالت را از چهره
ی ما بزداید .
از همه جالبتر شبهای احیا بود خدا رحمت کند دختر
عمه ام (والده ی یاسمنی ها) که خانه نزدیک مسجد
داشتند و من از سر شب خودم را دعوت سفره
اشان می کردم تا همراه انان به مسجد بروم تا
زودتر از پدر ومادرم به مسجد رسیده باشم لحظه ها
را به شوق قران بسر گرفتن ثانیه شماری می کردم
واین احیای کودکی های ما بود که ارزوهایش در
بزرگسالی خاطره ای شیرین را دریاد ما کاشته
و از جالب ترین برنامه ها روز شهادت امیر مومنان
ع بود که دسته های سینه زنی وزنجیر زنی هر یک
وابسته به مسجدی ویا تکیه ای بود که از هر گوشه
ای به حرکت در می امدند وگاهی درمسیر شهر تا
قبرستان هنرنمایی گردان ودلاوران و پهلوانان
مزمزه می شد و عَلَم را بر فراز سینه می فشردند
وبلند می کردند واین عَلَم با ان همه اویزه هایی که
بر قامت خود داشت بر فراز سینه و دست پهلوانان
خود نمایی می کرد وکار ما نگاه بود وتماشا .
مراسم نوحه خوانی وسینه زنی و زنجیر زنی در
قبرستان قدیمی برگزار و سپس مردم به زیارت
اهل قبور واموات خود می رفتند که این خود
داستانهایی از ارتباط ادمهای روی خاک با در
گذشتگان پدید می اورد که حداقل ان بوی خوش
گلاب نصیب شامه ی فاتحه خوانان می شد و گندم
وبرنجی که بر سنگ قبر پاشیده می شد خوراک
مورچگان وپرندگان را برای چند روزی فراهم می
اورد که این زبان بسته ها بیشتر از هر کسی در
همسایگی اموات بسر می بردند
تا بر ما چه رسد ...
|
|
| ادامه ی نامه نگاری |
| ساعت ۱٢:۱٩ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۳٠ |
روزهای این چنین اندوه باری را می دیدم والبته روزهایشادمانی را هم شاهد بودم ،روزهایی که زنان شوی به سفررفته با شادی زایدالوصفی به سوی خانه ی ما میامدندونامه ای که بعداز مدتها از شوهر به دستشان می رسیدهمراه با کاسه ای از ماست یا چند دانه تخم مرغ و...هزینهی دهان گشودن من برای خواندن وقرایت نامه ی انان بودوهنگامی که نامه را می خواندم ولووم صدایم را به تناسبکلمات وجملات کم وزیاد می کردم و نیم نگاهی نیز به چهرهی مسرور وی می انداختم تا عکس العمل نگاهش را ازنحوه ی اجرای خودم دریابم و اشک شوقی که گونه هایشرمگینش را نوازش می کردجلوی پای من می افتاد ودرخاک فرو می رفت ومن همچنان همانند شمایل خوانان قدیم باتکان دادن دست وتن به متن نامه ی تازه رسیده آب وتابمخصوصی می دادم وبقولی پیاز داغش را زیاد می کردموانان را به وصال دورافتاده اشان امیدوار می کردم
اما تا ثر برانگیزترین صحنه ها مخصوص به بازخوانی نامه
های فرزندی بود که به سربازی رفته و ماهها خانواده از وی
بی خبر بودند ومن برای رونق بازار خودم وآبروی کسب
وکار نوشتن نامه را به گونه ای آغاز می کردم که مادر تا
انتهای نگاشتن نامه می گریست وانچنان با اب وتاب می نوشتم
که آتش هجران واندوه در قلب مادر را افروخته نگاه
می داشتم و غم انگیز ترین لحظه زمانی بود که نامه ی تازه
رسیده ی فرزند به دست من می رسید وصدای ناله ی مادر به
کمک اشکهای داغ وی توام می شد ومن باآب وتاب مخصوصی
حماسی وار دردنامه را می خواندم تا در روزهای اتی کاسه
های ماست بزرگتر و تخم مرغ ها بیشتر نصیبم گرددوکفه ی
ترازوی چنین معامله ای به طرف من سنگین تر گردد
اما 2 خاطره ی فراموش نشدنی از میان صدها خاطره نامه
نگاری برایتان نقل می کنم
یک بار زن همسایه که شوهرش در کوره پزخانه های تهران
کار می کرد نزد من امد که برای وی نامه بنویسم در حالیکه
من نامه می نوشتم او هی غرو لند می کرد وجملاتی نظیر
"خدا لعنتت کنه مرد که مارو به خاک سیاه نشوندی"ویا
"فلان فلان شده خبر مرگت بیاد و..."
ومن این جملات شنیده شده را بدون توجه به عمق فاجعه می
نوشتم،زمانی که شوهرش از تهران برگشت چنان دعوایی راه
افتاد که اگر وساطت اقوام انها نبود طلاق نامه ی ان دو
امضا می شد در حالیکه بعدا متوجه شدم که منظور غرولند
های زن همسایه به برادر خودش بوده که در قبال درخواست
کمک مالی توجهی به انان نکرده بود
اما خاطره ی دوم مربوط می شد به زمان تحصیل برادرم
ذوالفقار در مامازن ورامین
که مادرم خواست نامه تازه رسیده برادرم را بخوانم ،دران
زمان رسم بر این بود که درنامه تمام اقوام وهمسایگان
ودوستان را با سلام یاد می کردندومن افرادی را که برادرم
سلام رسانده بود با صدای بلند خواندم ومادرم را چون نزدیک
به خودم بود ارامتر سلامش را خواندم که ناگهان مرحوم
مادرم با عصبانیت از جای خود بلند شد وبه زمین واسمان
فحش می دادو برادرم را شماتت و نفرین می کرد،با تعجب از
مادرم پرسیدم آخه مگه چی شده؟
مادرم با فریاد گفت:این برادرت فرزند من نیست آخه مگه می
شه همه ی اقوام وهمسایه ها را با صدای بلند سلام برساند
ومن که مادرش هستم با صدای ارام ویواش سلام برساند ؟
ان موقع بود که فهمیدم چه دسته گلی اب داده ام از ان زمان
به بعد نامه ی برادرم که می رسید سلام به مادر را با صدای
بلند می خواندم والحمدالله ختم به خیر شد
|
|
| نامه نویسی در ایام کودکی های من در فریمان |
| ساعت ٦:٥٦ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۸ |
|
در فریمان سالهای کودکی من علاوه بر نزول بلای فقر و تیره
روزی و نبود بهداشت ،بیسوادی هم بلایی سایه افکن بر سر
مردم بینوا بود.گرسنگی ونبودکارعده ی زیادی رابه شهر های
بزرگ و کار در حاشیه ی شهرها می کشاند و خشت کوره
پزخانه های انروز با عرق جبین این افراد گِل می شدوقالب
ریزی می گردید و اگر امروز می توا نستیم به سراغ ان اجرها
که احتمالا دربعضی از در ودیوارها به ودیعه مانده و دست
مخرب روزگار به قلع وقمع انها نپرداخته برویم آجرها ،حرفها
وداستانها ی فراوان ازین گروه مهاجر وآواره درسینه به امانت
نگه داشته تا شاید روزی شنیده شوند.
الغرض این مهاجرت از فریمان جهت ارتزاق ،باعث ایجاد
فاصله ی انان با خانواده ها می شد و سراغاز نیاز به نامه و نامه
نگاری دروجودشان احساس می گردید.
از سوی دیگر،فرزندان تعدادی از خانواده ها به خدمت
مقدس سربازی رفته بودند و نبود وسایل ارتباط جمعی و
فاصله های دور نیاز به شنیدن ویا نوشتن چند خط بعنوان نامه
را می طلبید تا غلیان احساسات فرو خوابد ودر این میدان نیاز
و نیازمندی به نگارش و نامه نگاری ،من نقش افرین صحنه های
آرامش انان بودم که با نگارش نامه های ارسالی ویا خواندن
نامه های دریافتی آب براتش هجران خانواده های دور از
پدر ویا مادری دور از پسر می افشاندم ودرین غوغا سالاری
بیسوادی ،تنور کار من شعله ور بود ونان خود را در آتش
بیسوادی مردم می پختم تا نیاز انان برطرف گردد واز سویی
شکم خالی من هم بعداز مدتی گرسنگی کشیدن به وعده ای
از غذا به سیری التیام یابد .
کلاسهای سوم تا ششم ابتدایی من دوران طلایی رونق بازار
من بودکه نان بیسوادی گروهی از همسایگان دور و نزدیک را
می خوردم .
زمانی که همسر دور از شوهرخویش دست مراقبت بر سر
فرزندان خود می کشید ،اضطراب ودلهره ای درونی وی را از
درون می کاوید و ذوب می کرد ،نگران اینده ،بدهکاری به
مغازه های شهر واز همه مهمتر و نگران کننده تر اوهام و
خیالاتی که هرگز نمی گذاشت وی سر راحت بر بالین بگذارد
خیال و وهمی که احتمال می داد ممکن است شوهرش در
دیار دور و غریب بیمار شده باشد و از تیمار خبری نباشد .
ممکن است آجری از بالا پرت شده باشد و فرق سر شوهر
نگون بخت را شکسته ویا در یک نزاع ودرگیری به زخمی
مهلک دچار شده باشد و همه ی این اما و اگرها ...
ارامش را از شب زن می گرفت واین دلهره ها باعث می شد
که صبح زود زنجیر خانه ی ما را به شدت تکان دهد ویا با
قلوه سنگی که بر سینه ی درب می کوبد فریاد اضطراب درون
خویش را با ما تقسیم نماید ودر حالیکه تکه ای کاغذ کاهی و
مداد نوک شکسته ای در دستان لرزان گرفته ،نگران حال
شوهرش می باشد قبل از درخواست نامه نوشتن، به بیان و
تعریف خوابهای وحشتناکی که شب او را به ویرانی کشیده بود
می پرداخت ومرواریدهای اشک از گوشه ی انزوای چشمان
نگرانش به پایین می لغزیدند وگونه هایش دانه باران می شد
ودرنگاهش نوعی التماس موج می زد که با نامه نوشتن من
ختم به خیر می گردید.
وقتی بر سکوی بیرون خانه می نشستم واشکهای التماس را
برگونه های پراز خواهش انان جاری می دیدم درخود
احساس قدرتی می کردم که تیمور نمی کرد باد به غبغب می
انداختم وقلم اشتها را که قاتق نان من بود بر کاسه ی نیاز
کاغذ انان ریز می کردم واز ریزه هایش حروف و کلمات
وجملات را می پروراندم وخط به خط کاغذ را به تیره روزی
دلهای ان زمان اگاه می کردم وان چه را که انان بر زبان می
اوردند می نوشتم وجملاتی نیز از خودم مزید بر علت می شد
و بدینگونه نگارش نامه به پایان می رسید وحرکت نامه به دیار
غریب آغاز می گردید
ادامه این مطلب در اینده ی نزدیک
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |

